النا کوچولوی مامان وباباالنا کوچولوی مامان وبابا، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره

ژیگولیا مثل من و مامان و بابا

دوست دارم

سلام الی جون منم بابایی.ببخشید که اینقدر دیر اومدم .فکر نکنی که به یادت نبودم(جات اینجاست ) ...
19 فروردين 1391

بغض

گاهي خنده بيخ گلويم را مي گيرد.آخرش هيچ کس نفهميد ناخوشي من چيست.همه گول خوردند! مرتضی ...
19 فروردين 1391

بدون عنوان

  پر از توام ! به تهیدستی ام نگاه نکن ... مگو هیچ ندارم ببین...بشنو صدای قلبم رو شنیدی....با هر تپش تو را میخواند نفسهایم بوی تو را میدهد دستهایم تن لطیف تو را میخواهد نگاهم جز زیبایی در تو نمیبیند ببین دلبندم من تو را دارم ....   نفسمی بخدا   ...
15 فروردين 1391

بدون عنوان

سلام النای نازنازی مامان جان لحظه شماری میکنم تا بیای فقط فقط یک ماه ونیم مونده تا منو وبابایی تورو ببینیم مامانی خیلی روزای بدی رو گذروند اصلا نفهمیدم عید امسال چه طوری گذشت دخترم خیلی دلم واست تنگه این روزا خیلی تکونات زیاد شده فکر کنم جات تنگه امسال عید ٥روزه اول که خونه بودیم ولی مامانی حالش خیلی بد بود النا جان حتی یک لحظه نمیتونم از فکر تو بیرون بیام وقتی تو چشای بابایی نگاه میکنم موجی از امید میبینم همش آرزو میکنم که کاشکی من جای اون بودم فقط از خدا میخوام به بزرگیش قسمش میدم امید باباتو ناامید نکنه سه روز هم با عمه اینا وعزیزاینا رفتیم شمال خیلی خوب بود برای من هم تنوع شد هم از اون حالت دیونگی در اومدم خیلی خیلی دوستشون...
15 فروردين 1391

بدون عنوان

سلام عزیزم الهی قربونت برم کوچولوی مامان خیلی دلم واست تنگه نمیدونی دارم واسه اومدنت لحظه شماری میکنم دختر مظلوم مامان عاشقتم با تمام وجود تا حالا اینجوری حس عاشق بودن ودوست داشتنو تجربه نکرده بودم بابایی رو هم خیلی دوست دارما ولی عشق من به تو خیلی فرق میکنه اصلا یه شکل دیگه ست خیلی از دست خودم ناراحتم که تو این دوران اصلا به تو فکر نکردم همش به فکر نگرانیهای دل خودم بودم ولی تو خیلی آروم کنار تمام این ناراحتیها تو وجودم رشد کردی به خاطر این میگم دختر مظلوم من تو هستی نمیدونی دلم میخواد زندگیمو فدات کنم دلم میخواد داد بزنم ای خدای مهربون جون منو ازم بگیر ولی النای من راحت باشه هیچ ناراحتی نداشته باشه مامان جون خیلی بغض دارم خیلی ...
15 اسفند 1390

بدون عنوان

        اتل متل النا           خوشگل و ناز و زیبا اتل متل مربا                 عشق مامان و بابا اتل و متل یه دنیا             پر از گل های زیبا آی گل سرخ و آبی          بیداری یا که خوابی؟ تو فندُقی یا پسته؟      کی اون موهاتو بسته؟ قد و بالات که ریزه          &...
15 اسفند 1390

بدون عنوان

سلام عسل مامان حالت چطوره خانمی ؟قربون دختر ناز وشیطونم برم که این روزا احساس میکنم بزرگتر شدی آخه ضربه هات محکمتر شده نمیدونی وقتی تکون میخوری چه لذتی داره وقتی واست لالایی میخونم آروم میشی گوش میدی (عروسک قشنگ من قرمز پوشیده )نمیدونی که همه دنیای منی نمیدونی چقدر زندگیم عوض شده نمیدونی بابایی چقدر دوست داره وقتی دیشب بهش گفتم لحظه ای که النا رو واسه اولین بار ببینی چیکار میکنی ؟دیدم داره گریه میکنه خیلی دلم واسش سوخت اصلا از اینکه این سوالو پرسیدم ناراحت شدم خیلی بابایی مهربونی داری من عاشقشم آرزو میکنم که این لحظه های قشنگ خدا ازمون نگیره آرزو میکنم که النای من همه وجود من سالم پاشو تو این دنیا بذاره خوشبختیمونو کامل کنه...
24 بهمن 1390