سلام النای نازنازی مامان جان لحظه شماری میکنم تا بیای فقط فقط یک ماه ونیم مونده تا منو وبابایی تورو ببینیم مامانی خیلی روزای بدی رو گذروند اصلا نفهمیدم عید امسال چه طوری گذشت دخترم خیلی دلم واست تنگه این روزا خیلی تکونات زیاد شده فکر کنم جات تنگه امسال عید ٥روزه اول که خونه بودیم ولی مامانی حالش خیلی بد بود النا جان حتی یک لحظه نمیتونم از فکر تو بیرون بیام وقتی تو چشای بابایی نگاه میکنم موجی از امید میبینم همش آرزو میکنم که کاشکی من جای اون بودم فقط از خدا میخوام به بزرگیش قسمش میدم امید باباتو ناامید نکنه سه روز هم با عمه اینا وعزیزاینا رفتیم شمال خیلی خوب بود برای من هم تنوع شد هم از اون حالت دیونگی در اومدم خیلی خیلی دوستشون...